اوقات شرعی
  • چهارشنبه،29 آبان 1398
  • ورود
 
       
      • /با کاروان حسینی/ شب دوم؛ اینجا کربلاست
        /با کاروان حسینی/ شب دوم؛ اینجا کربلاست

         شب دوم؛ اینجا کربلاست


        کربلا
        امام برمی‌خیزد و می‌گوید: ای مردم! می‌بینید که روزگار تغییر کرده و نیکی و معرفت از بین رفته است. کسی به حق عمل نمی‌کند و کسی از باطل نهی نمی‌کند. نتیجه این وضعیت چیست؟ اینکه مؤمن راغب شود به ملاقات پروردگارش. من چنین مرگی را عین سعادت می‌بینم.

        از آن‌سو زُهیر بن قین برمی‌خیزد: ای فرزند رسول! ما همه فرمایشات شما را شنیدیم و گوش دل به آن سپردیم. اگر دنیا برای ما پاینده بود و ما در آن جاویدان، باز هم کشته‌شدن را با تو بر زندگانی جاوید دنیا، ترجیح می‌دادیم.

        از این‌سو هلال بن نافع به سخن می‌آید: به خدا سوگند که ما ملاقات پروردگار خود را ناخوشایند نمی‌دانیم و بر نیت‌های صادق و بصیرت مخلصانه خویش ثابت و پاینده‌ایم. دوستیم با دوستانت و دشمنیم با دشمنانت.

        بریر بن خُضَیْر هم فریاد می‌زند: خدا بر ما منّت گذاشته که در رکاب تو کشته شویم و تن ما پاره پاره شود، در عوض جدّ بزرگوار تو در روز قیامت شفیع ما باشد.

        و حسین با این یاران و خانواده‌اش که تمام دل و دارایی او هستند، به کربلا می‌رسد.

        - نام این زمین چیست؟

        - کربلا.

        - خداوندا! به تو پناه می‌برم از «کَرْب» و «بلاء».

        و این اولین مکالمه حسین و حضرت حق در نینواست.

        - پیاده شوید که اینجا محل افتادن بارهای ما و ریخته‌شدن خون‌های ماست. اینجا آرامگاه ماست.

        دل زینب می‌لرزد: این سخنان از آنِ کسی است که یقین دارد کشته می‌شود.

        - بله خواهرم! یقین دارم.

        آه از نهاد زنان حرم برمی‌آید. صدای اُمّ کلثوم به گوش حسین می‌رسد: یا محمد، یا علی، یا حسن ...

        کمی به ام‌کلثوم نزدیک می‌شود و می‌خواهد آرامش کند: صبور باش. ساکنان ملکوت اعلی و اهل زمین، همه فانی هستند.

        و بعد: اُمّ کلثوم، زینبم، فاطمه‌ام، رَبابم. مبادا بعد از کشته شدن من، گریبان بدرید و صورت بخراشید.

        زینب آرام زمزمه می‌کند: کاش مرگ من می‌رسید. احساس می‌کنم امروز مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا می‌روند.

        حسین به خواهر می‌گوید: مراقب باش شیطان صبر و بردباری‌ات را از تو نگیرد.

        لب‌های زینب می‌لرزد. حسین، برای او فقط برادر نیست. وقتی مادر رفت، حسین او را آرام کرد و شانه‌هایش پناه بغض‌ها و اشک‌های زینب بود. وقتی پدر رفت، حسین بود که دستانش را در مراسم تشییع پدر در دست داشت.

        - فدایت شوم، کشته خواهی شد؟

        حالا چشمان حسین هم پر می‌شود.

        زینب پاسخش را می‌گیرد ...

        به نقل از خبرگزاری ایسنا - حسام‌الدین قاموس مقدم

        تعداد بازدید :42
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی: