اوقات شرعی
  • چهارشنبه،29 آبان 1398
  • ورود
 
       
      • /با کاروان حسینی/ شب نهم؛ ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...
        /با کاروان حسینی/ شب نهم؛ ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...

         شب نهم؛ ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...

        حضرت ابوالفضل
        فرات، موج می‌زند. دیگر چیزی به پایان نمانده است. یک دشت، تنهایی، حسین و زینب را احاطه کرده است. فقط مانده عباس.

        - برادرم؛ اجازه میدان می‌دهی؟

        عباس، کمتر به حسین می‌گوید برادر. او حسین را ارباب و آقا می‌داند. اما حالا فرق می‌کند. دلش می‌خواهد برای یک بار هم که شده، به حسین بگوید «برادر».

        صدای عباس، آرامش دل حسین است. این صدا را با تمام جان می‌شنود. دوست دارد ابوفاضل حرف بزند.

        حسین می‌گرید و درد دل می‌کند: عباسم، تو پرچمدار منی. اگر بروی به میدان و ...

        نمی‌خواهد به بازنگشتن عباس حتی لحظه‌ای فکر کند؛ چه رسد به آنکه بر زبان بیاورد.

        ابالفضل مثل همیشه در مقابل حسین، سر به زیر است: آقا، سینه‌ام تنگ شده. خسته‌ام از این جماعت منافق.

        - به کارزار نرو. فقط ... می‌دانی؟ بچه‌ها تشنه‌اند. می‌توانی کمی آب برایشان بیاوری؟

        کلام از دهان مولا بیرون نیامده، عباس ابن علی برمی‌خیزد. مشک را برمی‌دارد و سوار بر اسب، می‌تازد به سوی فرات. صدای کودکان در گوشش تکرار می‌شود: عمو، آب ...

        صدای سم اسب ابوالفضل که می‌رسد، لشکر مقابل خوشحال می‌شود. بالاخره با پای خودش به مهلکه آمد. تیر است که می‌آید و عباس است که پیش می‌رود تا به آب می‌رسد. تشنه است؛ مثل همه. مثل حسین، مثل زینب، مثل کودکان. یک مشت آب می‌گیرد و در انعکاس آب، تصویر لب‌های تشنه برادر و خواهر و بچه‌ها را می‌بیند. قطره‌ای نمی‌نوشد. آب را می‌ریزد و مشک را پر می‌کند. مشک به‌دوش بازمی‌گردد به سمت خیمه‏ ها اما از هر سو محاصره است.

        نوفل بن ازرق، دست راست عباس را که می‌بیند، ذوق می‌کند از شکاری که به چشمش آمده. ردی از خون خدایگان احساس و ادب بر لب فرات، تندیسی از رسم مردانگی و معرفت را بنا می‌کند. مشک را به دوش چپ می‌اندازد. نوفل دست چپ را هم از بند جدا می‌کند. مشک را به دندان می‌گیرد و حالا تیری است که هوا را می‌شکافد و اول به مشک می‌خورد و بعد تمام امید و آرزوی عباس را از پای درمی‌آورد.

        تیر بعدی به سینه باب‌الحوائج می‌نشیند و دستگیر بی‌دست را از بالای اسب به زمین می‌اندازد.

        - برادر؛ عباست را دریاب.

        حسین که از راه می‌رسد، نفس‌های آخر برادر است: عباس؛ غم نبودنت کمرم را شکست. دیگر چاره‌ای برایم نمانده است.

        خبر به اهل حرم می‌رسد: ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد ...

        به نقل از خبرگزاری ایسنا - حسام الدین قاموس مقدم

        تعداد بازدید :31
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی: